چکمه

ﻭﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺩﺯﺩ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻣﺎ ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ؟؟؟؟؟؟
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ می گفت : ﺩﺯﺩ ، ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ.
دﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ.
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ.

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ : ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ؛ ﺩﺯﺩ ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ.

اﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ می گفت : ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ، ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ می ترﺳﯿﺪﻧﺪ ، ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ ، ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ.

ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﻋﺮﻋﺮﮐﻨﺎﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ!!!!!

زنده یاد ﺳﯿﻤﯿﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ

من که حاضر شدم خودمو نابود کنم ولی نکردم. خودم به جون خودم افتادم. مثل یک کرم ، مثل یک مار از دم خودم شروع کردم به خوردن خودم تا شاید اینجوری سیر بشم. و فکر می کنم که این طور شد که پایه های غلط شدن بنیان فکری من.

دور و بری ها و فشار محیط و برای اینکه ” عقب نمونم  از قافله ” و ” من هم تو جمع باشم و شاد باشم ” و بهم مثل عقب افتاده نگاه نکنن مجبورم میکرد که رفتاری جز خودم داشته باشم. خودم نباشم. مثلا خیلی سعی کنم مصنوعی باشم ، fun باشم. پسر خوب که چیز نیست جز پسر کسخول.

هیچ کس نمیگه ” من کسخولم ” ، همه مطمئنن که خیلی زرنگن و زرنگتر از اونا کسی نیست. و هیچ کس قبول نداره که دست بالای دست بسیار است.

تمام دخترایی که برای من فلسفه میگفتن خودشون از همه تشنه تر بودن وقتی که پاش می رسید. چنان که بعضی هاشون رسید و خیلی محکم و از شدت عطشی که داشتن ” پرده درانی ” کردن!

و چهار سال از بهترین سال های عمرم گذشت و هیچ چیزی که به معنای واقعی به درد بخوره گیر نیاوردم جز یک سری تجربیات آشغال و پست که فقط برای گذران زندگی زالویی و کفتاری تو این محیط به درد میخوره.

بچه هایی رو تو دانشگاه می دیدم که چنان دماغشون رو میگرفتن بالا که از کنارم رد میشدن که احساس کوته قامتی میکردم و الان بعد از تجربیاتی که در کار ساختمون و درگیری ها پاگیرم شد ، میفهمم که تمام اون احمق ها جز بزدل هایی نبودن که حتی لیسیدن هم نمیدونستن.

عقب افتادم. بدجوری عقب افتادم. استادی داشتم که همیشه با تعصب خاصی در حمایت از فمینیزم صحبت میکرد و در کمال تعجب غافل از اینکه تمام اینایی که داری براشون از فمینیزم صحبت میکنی بالاخره عاشق لیسیدنشن حتی به قیمت ریدن به ” حقوق زنان ” دیگه. اینا فقط حرفای پوچی بود که فقط به درد همین محیط میخوره که همه کاری رو باید در خفای خونت انجام بدی و شعر عاشقانه برای کسی بگی که … و تجربه ای که وجود نداره و شعر عاشقانه گفتن! خنکترین و احمقانه ترین فعل دنیا.

نود درصد کسانی که دور و برم بودن یک قرون ارزش کار راه اندازی برای من نداشتن و فقط رابطه باهاشون برام هزینه بردار بود. نه پولی بلکه روانی.

خودم رو نمیتونم خالی کنم. وقتی یاد اون استاد می افتم. وقتی یاد اون مثلا رفیق می افتم که با دختران متعدد رابطه داشته و به دنبال دختر باکره برای ازدواج می گرده و ” براش مهمه ” . وقتی یاد اون دختره می افتم که فلسفه از باکره لازمه ” اوپن ” بودن دختره میاره آخر معلوم میشه خودش دنبال خیاط میگرده. حالم از همه لجن هایی مثل شما کثافت ها به هم میخوره.

سالم زندگی کردن رو نیتونستم از شما یاد بگیرم. شماها خودتون از همه تشنه ترید ولی به دیگران سرکوفت میزنید که تو اگه تشنه باشی ” حزب اللهی ” هستی و فقط به خاطر ته ریشی که در صورت دارم بیشترین حملات رو بهم می کنید. ولی باز هم چون سازش ” کلاس ” داره وقتی نوبتش می رسه مثل یک زالو خون می مکید.

بچه قرطی هایی که اگه یک بار درست زیر گوشتون بخوابونن ، دم از حقوق بشر می زنید.

خودتون همه جور کثافت کاری می کنید. همه جور. ولی وقتی که می خواستم یک نفر رو از ته دل دوست داشته باشم … نشد. تقصیر خودم بود.

اصلا خاطره خوشی از هیچ کدومتون ندارم و فقط دنیای تاریک و پستی که دارید شده گوشه ای از خاطره من.

اگر دنباله کثافت کاری هاتونو بگیرید خیلی بیستر به سودتون کار کردید. بی قانونی و بی نظمی شده عمق وجودتون. و به هیچ پایه اخلاقی پای بند نیستید.

بالای مثل زخمی که روی دست آدم میمونه و یادت میاره. باید شماها رو هم یاد آورد. و چه عقب افتادگی عظیمی.

دوچرخه گرمسار

برای ده تا دوچرخه مردم گشنه ریختن تو خیابون.

فرمانداری گرمسار ده تا دوچرخه جایزه گذاشت تا امروز به زور جایزه مردم گشنه رو بکشه تو خیابون تا پخش برنامه شبکه سه تامین شه. ده تا دوچرخه تونست همه رو بکشه بیرون.

کی میره بیرون؟ من یک شبه ورزشکار میشم ؛ ده تا دوچرخه گذاشتن! یعنی من یه دونه هم نمیبرم؟!

همه فکرشون همین بود و برای همین بود که همشون ریختن بیرون.

Sharp

My edge’s become so dull that I’ve forgotten about my attitudes, myself, and my own being. It’s a free fall, you have no control over till you’re smashed. Drowned.

Stupid dull society, I was just following. It’s nothing like blaming the society, but it’s more criticizing. Criticizing myself for being asleep, for just pushing myself into the corner by my hands so that others could take advantage.